«تهران؛ طهرانِ دلبر، شهرِ خاطره و قجریپوشان» ای دل!
اگر هوای سفر داری و دلت به دنبال شهریست که هم زلف تاریخ را بافته باشد و هم عطر زندگی را در کوچهها پراکنده، بیا به طهران—شهرِ دلبر، شهرِ قصهگو. در این دیار، کاخ گلستان هنوز با غرور قجریاش ایستاده، گویی ناصرالدینشاه همین دیروز از تالار آینه گذشته. در خیابان لالهزار، صدای تار و پیانو هنوز در باد میپیچد، و در بازار بزرگ، چایفروشها با سماورهای برنجی، قصهی هزار سالهی داد و ستد را زمزمه میکنند. طهران، شهریست که در آن، هر پنجره مشرف به خاطرهایست. از عمارت مسعودیه تا خانهی مقدم، از کوچههای سنگفرششدهی عودلاجان تا سایهسار درختان باغ فردوس، همه چیز بوی گذشته میدهد—گذشتهای که هنوز نفس میکشد. و شبهایش، آه شبهایش! چراغهای خیابان جمهوری، کافههای خیابان ویلا، و صدای خندههایی که از پشت پنجرههای آجری به گوش میرسد، همه میگویند: طهران زنده است، عاشق است، شاعر است. پس اگر دلت هوای قدمزدن در شهری دارد که هم قجری باشد و هم امروزی، هم پرشکوه باشد و هم صمیمی—طهران را دریاب. این شهر، قصهایست که باید با دل شنید، نه با چشم.


نظر شما در مورد این مطلب چیه؟